امیرمحمدمامیرمحمدم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

امیر محمد شاهزاده کوچولو

پسرم یه دونست

پسرکم ..... من تو را یکی دوست دارم زیرا بهترین ها یکی هستند خدا ......خورشید .......ماه .......مادر .......پدر .......  تو ..... یک زیبا ترین عدد من است. همیشه یک هستی و همیشه یک خواهی ماند.   پسرم در این عکس هفت ماه و هفده روزه هستی. ماشالله لاحول ولا قوه الا بالله     ...
20 آبان 1392

نامه ای به پسرم

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم. اگر زمانی که صحبت میکنم ،حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم. اگر زمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم. برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داست...
20 آبان 1392

خاطره بدنیا آمدن پسرم

امروز دوم  فروردین 92 هست  همش از این میترسیدم که نکنه پسرم عجله کنه و زود بیاد با اینکه آمپول زده بودم اما همش نگران بودم نکنه تو اسفند ماه بدنیا بیاد ....خیلی به این موضوع فکر میکردم و اونی که میترسیدم سرم اومد....یعنی پسر گلم 10 روز زودتر از روزی که دکتر وقت داده بود تشریف آورد. البته خدارو شکر که در سال جدید بدنیا اومد. امسال سال   پسر کوچولوی من در تاریخ 92/1/2 ساعت 23:20 جمعه  با وزن :2950 و قد: 51 و دور سر:34 در بیمارستان البرز با دستای مهربون خانم دکتر سپیده رضایی پا به این دنیا گذاشت . امروز دومین روز عید بود. از صبح که بیدار شده بودم همش احساس م...
19 آبان 1392

مادر که می شوی (روز مادر مبارک)

مادر که میشوی ...   تمام زندگیت میشود پر از التماس و خواهش از خـــــدا برای عاقبت  بخیر شدن فرزندت ... مادر که میشوی ...  بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات ... مادر که میشوی ...  بیشتر فکر میکنی به مادرت ، مادر بزرگت و مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی هایی کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند...  مادر که میشوی ...  غم ، اندوه و شادی هم رنگ دیگری میگیرند و همه اینها گره میخورد به حال  فرزندت ... مادر که میشوی ...  کوه های عالم بر سرت خراب می شود ،  وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت می رود ...   مادر که میشوی ...&n...
18 آبان 1392

مهمونی خونه آرتین جون

پسرم امروز قراره بریم خونه آرتین. همون دوست اینترنتی که 4 ماه پیش خونه آیدا جون دیدیمش.  وقتی رسیدیم به زبون هم با هم حرف میزدین من و خاله سهیلا فقط نگاهتون میکردیم از اینکه خیلی خوب با هم ارتباط برقرار کردین. خیلی خوشحال شدیم. معلومه در آینده دوستهای خوبی برای هم دیگه میشید. خاله سهیلا خیلی تو زحمت افتاد کلی ازمون پذیرای کرد. شما با آرتین مشغوله بازی بودین بدون اینکه متوجه ما باشید. تا غروب اونجا بودیم.  کلی به شما خوش گذشته بود. هر وقت خاله سهیلا میخواست عکس بندازه شما سریعی به سمت دوربین  نگاه میکردی.چند روزی بود لثه هات متورم شده بود دکتر بهم گفته بود تا چند روز دیگه  دندو...
13 آبان 1392

پسرم یکیست

امیر محـّمدممممممممممممممممممممممممممم پســـرم، برگ گلــــم، غنچه ی خوشرنگِ دلــــم، دست خود را حلقه کن برگردنـــــم، خنده زن بر چشمهای خستـــه ام، عشق تو آواز صبح زندگیســـت، مهر تو آغاز لطف و بندگـی اســـت، سر گذار برشانه هایِ مـــــادرت، بوسه زن بر گونه هایِ زردِ مــن، خانه ام سبز از صدای شادِ توســت، مادرت مست از نوازشهـایِ توســـــت.   در دو چشم تو خدا جا دارد                               عشق با چشم تو معنا دارد پسرم چشمه ی احساس تویی     &n...
9 آبان 1392

اولین حضور پسرم در بانک

92/7/13 امروز قرار بود بریم بانک و آخرین قسط وام ازدواج رو بدیم و راحت بشیم. با بابایی رفتیم بانک ملت خیلی شلوغ بود اولاش آروم بودی اما بعد کم کم بی تابی میکردی هم گرمت بود هم کلافه شده بودی. منم بغلت کردم گذاشتمت روی پیشخوان. معاون بانک تا بی تابی تو رو دید به کارمندشون گفت: کار این خانوم زود راه بندازید   بچه کوچیک داره اذیت میشه. چند تا عکس خوشگل از شما در بانک که  6 ماه و 11روزه بودی عزیزممممممممم پسرم بر صندلی ریاست جلوس کردن.                                         &nbs...
26 مهر 1392